یادداشت روز، روزنامه صدای عدالت، سه شنبه 9 تیر 88
این روزها «قانون» حکایت غریبی شده است و خود «غریبه»ای است که همگان آشنای خود می پندارندش. این روزها چه بسا گاه کسانی از قانون سخن می گویند که مفاهیم اولیه علم قانون را نمی دانند اما خود را متخصص در همه امور و علوم بشری و فرابشری می پندارند و با این سایت و آن روزنامه به گفتگو می نشینند که از قانونمداری خودیها و بی قانونی اغیار سخن بگویند. اما کاش مجادله همین بود و بس..
ادامــه مـطـلـب
باید بلندتر می پریدیم تا بلندپروازی را بیاموزیم. تابستان 1380 بود که همه همکلاسی هایم در تب و تاب کنکور سال بعد بودند و من انگار بی خیال صبح و عصر به سالن می رفتم برای والیبال و کمی آموختم از مربی ورزشمان که «سهراب آقاسی» نامی بود و شیفته والیبال و همزمان معلم من و برادرم در یک دبیرستان و یک مدرسه راهنمایی؛ یکی از سه معلمی که هرگز فراموش نخواهم کرد. یادش بخیر و گرامی. هنوز بهترین تابستان زندگی ام همان بود که تکرار هم نشد. هنوز که فکر میکنم باورم نمی شود یک روز در میان ساعت 7ونیم، یا 8 صبح چیزی خورده یا نخورده داخل سالن بودیمو بعد از کمی دویدن و نرمش، توپ ها را به سمت هم پرتاب می کردیم و بعد رقص توپها در فضای سالن دیدنی می شد. تازه توپهای رنگی درآمده بود و عالمی داشت. فدراسیون والیبال در هر شهری مدرسه والیبال راه انداخته بود و از دانش اموز راهنمایی تا دبیرستان همه را آموزش می داد.
امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتیم برای پرکردن اوقات فراغت و ایجاد تحرک (!) توپی بخریم. همه رقم توپ در خیابان تختی اصفهان – کنار ورزشگاه خاطره انگیز تختی – پیدا می شود. آنقدر توپ چینی به بازار ریخته که قیمتها هم شکسته... یک توپ معمولی برای شروع دوباره بد نیست، اما انتظار سخت بودن حرکات دست و درد عضلات ساعد را می کشیدیم! یک قانون والیبال این است که هرکس در روز اول تمرین والیبال باید حتماً یکی از انگشتهای دستش در برود! حالا بخاطر دوهای هوازی یا کار با پنجه!... یادم هست که همان سال بخاطر نبودن یار موافق، کلاس ما تیمی در مسابقات والیبال دبیرستان نداشت و همین باعث شد که من جزو تیم دبیرستان نشوم. بعضی ها هم گفته بودند فلانی سرماخورده! بعد از مدتی، همان آقای آقاسی مرا کنار کشید و بخاطر این که در تیم نبودم، تلویحاً عذرخواست و دلیلش را گفت. رفتاری که هرگز فراموش نخواهم کرد...
+ یادداشتی غیررسمی در فیس بوک نوشته ام درباب هیأت ویژه شورای نگهبان. همانجا بخوانیدش! فقط یک ایده است!
اینها سؤالات پایان ترم درس کسب و کار ازدیدگاه اسلام است. همه نمره آوردند و البته بعضی ها به زحمت و ارفاق و با توبیخ شفاهی! حتی یکی از سؤالات نسبت به میان ترم، تکراری بود اما باز هم...!!!
1 - دو اصل برائت و عدم چه شباهت و تفاوتی با یکدیگر دارند؟ (4)
2 - انواع ربا را نام ببرید و تعریف کنید. (3)
3 – محسن و مجید و علی مشترکاً یک زمین زراعی خریده اند و هرکدام یک سوم از ثمن را پرداخته اند. مجید سهم خود را به علی فروخته است تا علی با محسن شریک شود. آیا محسن می تواند معامله علی و مجید را فسخ کند؟ اگر فسخ امکانپذیر است به چه دلیل؟ (2)
4 – محسن که تولیدکننده سی دی های کپی غیرمجاز است، با مراجعه به علی چند بسته سی دی خام خریداری کرده است. با توجه به این که علی از شغل غیرقانونی محسن مطلع است، اما حین معامله اشاره ای به دلیل خرید سی دی نشده است؛ صحت معامله مزبور را از دو جهت حقوقی (قانونی) و شرعی بررسی نمایید. (5)
5 - محسن مبلغ یک میلیون تومان خرید کالا به مجید بدهکار است و باید آن را تا پایان تیرماه پرداخت کند. علی و حسین ضمن پذیرش ضمانت محسن قبول کرده اند که در صورت عدم پرداخت توسط محسن، آنها بدهی را می پردازند. اینک...
اولاً آیا عقد ضمانت صحیح است؟ طرفین این عقد چه کسانی هستند؟
ثانیاً مجید به کدامیک از ضامن ها می تواند مراجعه کند؟ و از هرکدام چه قدر از طلب را می تواند مطالبه کند؟
ثالثاً در صورتی که علی بدهی را بیستم تیرماه پرداخت کند، در همان روز می تواند به محسن مراجعه کرده و پولش را مطالبه کند؟
رابعاً چنانچه علی و حسین امکان پرداخت وجه را نداشته باشند، چه حقی برای مجید به وجود می آید؟ (6)
+ میان ترم همین درس: http://maghami.blogfa.com/post-513.aspx
/// درباره الی را دیدم. طولانی اما نه خسته کننده. فیلمی درباره «دروغ» هایی که دروغ های جدید را می زایند. آدمهایی که برای زیستن، دروغ می گویند. دروغ اول را که گفتی، تا آخر باید دروغ بگویی مثل مردابی کثیف که دروغگو را در خود فرو می برد. بیننده نمی تواند قضاوت کند که آخر کدام قصه دروغ بود؛ اما تا همین جا هم معلوم است که حداقل یک دروغ باقی مانده است. شاید همان «نه» آخر که گلشیفته فراهانی فوق العاده ادایش کرد...
/// اصفهان در این روزهای تیرماه، خنک است؛ باران می گیرد، باد خنک می وزد. هوا عالی است برای نفس کشیدن.
/// من این روزها دلم برای «قانون» می سوزد که هرکس آن را دستاویزی برای بی قانونی کرده است. آیین نامه های خلاف قانون و کارهای خلاف آیین نامه! قانونهای عریضه نویسی و معترضان به قاضی. چه کسی قانونمدار است؟!
/// امشب باخبرشدم که دکتر امیرارجمند هم که از حقوق بشر دفاع می کرد و کارش ترویج «حاکمیت قانون» بود در این روزهای پرتب و تاب داد و قال «قانون» بازداشت شده است...
/// نمیدانم کویر تفتیده ام را این باران ها آرام خواهد کرد یا نه؟
دو سه ماه است که زاینده رود دیگر زاینده نیست و از «پل»های شهر تنها نامی باقی مانده است واگر کسی اطلاعی از روزگار رود نداشته باشد گمان میکند ایرانی ها انسانهای بیکاری بوده اند که در دو سوی خشکیف در دشتی صاف، پل زده اند! حالا خیلی ها ترجیح می دهند از زیر پل حرکت کنند که شاید نسیمی در میان ستونهای پل بپیچد و کمی آرامشان کند. بعضی ها هم بهترین جا را برای خواب شبانه یافته اند... میان ستونهای زنده رود شده است همان "دالان"های خنک قدیمی...
ادامــه مـطـلـب
چند شب پیش در میان تلاطم اخبار عجیب سیاسی، پای «اخراجیها 2» نشستیم؛ شاید کمی کاممان شیرین شود و شاید کمی بفهمیم که چرا فیلم چنین توفیقی در فروش داشته است و شاید کمی درک کنیم که چرا منتقدان از این فیلم به شدت انتقاد کردند. از این سه «شاید»، دو تای اول محقق نشد. یعنی کاممان شیرین نشد! و نفهمیدیم این فیلم چرا اینطور فروخته است! اما درک کردیم که چرا منتقدان آنقدر عصبانی بودند که در رادیو گفتند: «آقای ده نمکی! دست از سر سینما بردار! برو روزنامه ات را بنویس!»
به عنوان یک تماشاچی عادی اما جدی سینما می گویم: این بدترین فیلمی بود که در عمرم دیدم و بدترین و کودکانه ترین سناریویی که ممکن بود این همه «ستاره» برای ایفای نقشهایش راضی شوند! سناریو که هیچ... حتی بازیها هم براثر کارگردانی ضعیف، بیش از باورم ضعیف بودند: مثل سکانس تلاقی مسافران و اسرا در برابر نمایندگان صلیب سرخ که حتی نگاههای دو سوی بازی هم هیچ احساسی را منتقل نمی کرد! فقط یکجا میشد از ته دل خندید و آن هم مصاحبه خبرنگار منافین با اکبر عبدی بود که میگفت «بهتر است از مرگ حرف نزنیم، پس درود بر صدام یزید کافر!»
بماند که دقایقی پیش کمی از فیلم "کازابلانکا" را میدیدم... خلاصه این که وای بر سینمای فاخر و ملّی ما اگر «این» باشد! و امان از نزول سطح سلیقه و طعم تماشاچی سینمای ما... راستی! با این تعریف و تمجیدها که خوانده و شنیده ام، حیف که «درباره الی» به این روزهای سخت خورده است... کاش دوباره در شرایطی آرامتر اکران شود...
+ تغییرطرح وقالب توفیق اجباری بود! براثر اشتباهم و عدم همراهی سرویس بلاگفا برای ایجادیک تغییرکوچک در قالب قبلی مجبورشدم قالب جدید و تغییر بنیادین ایجاد کنم ولی «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»! حرفهایم که سیاسی نیست؟!
صفحه شخصی من در سایت فیس بوک:
http://www.facebook.com/amir.maghami
دنبال بعضی دوستان میگردم!
پیش از به دلیل بی اطلاعی از چگونگی کارکرد سایتهای شبکه ای اجتماعی تمایلی برای استفاده از آنها نداشتم اما حالا عضو فیس بوک هستم و سعی میکنم هر روز چیزکی بنویسم و به اشتراک بگذارم!
مطالبی که روی فیس بوک میگذارم تنها ایده های خام و اولیه برای دریافت بازتاب و واکنش دوستانم هستند و نظر رسمی من محسوب نمی شوند. یادداشتهای رسمی من همچنان در این وبلاگ منتشر می شود.


